ما دیوانه نیستیم

 

یکی دو هفته پیش فیلم بچه اشتباهی (changeling) را تقریبا اتفاقی دیدم. فیلم، داستان واقعی مادری به نام کریستین در دهه 30 و 40 است که پسربچه ­اش والتر گم می­ شود و بعد از چند ماه پلیس پسری را به او تحویل می ­دهد. پسری که والتر نیست. کریستین می ­گوید این پسر او نیست. اما پلیس اصرار دارد پرونده بسته شده. پلیس برای همه ادعاهای کریستین توجیه می آورد، حتی کوتاه تر بودن پسر بچه از والتر! اصرار کریستین و جمع آوری شهادت از معلم و دکتر والتر باعث می­ شود پلیس او را به اتهام جنون بیمارستان روانی بفرستد؛ جایی که مدام آزار می ­بیند. شرط رهایی او پس گرفتن حرف هایش و عذرخواهی از پلیس است. اما او کوتاه نمی آید. مدتی بعد بطور اتفاقی مامور پلیسی پسر بچه ای را می گیرد که اعتراف می کند همدست پسرعمویش برای دزدی و قتل بچه ها بود. پسر جزو قربانیان عکس والتر را هم شناسایی می کند. با پیگیری کشیشی، کریستین رها می شود و علیه پلیس شکایت می کند. افسر و رئیس پلیس برکنار، بیمارستان روانی تعطیل و قاتل دو سال بعد بچه ها اعدام می شود. او یک بار ادعا می کند والتر را نکشته.

پنج سال می گذرد و کریستین در سکوت همچنان امیدوار به زنده بودن والتر است. تا اینکه پسر نوجوانی خود را به پلیس معرفی می کند و می گوید از قربانیان قاتل بوده که توانسته همراه دو نفر دیگر فرار کند. یکی از آن دو نفر والتر بود.

روز بعد خبر ساختگی از قول سنوسی منتشر شد و بین تماس ها و توضیحاتم برای چند نفر، فکر کردم داستان ما هم شبیه مادر این داستان است؛ ما هم معتقد به چیزی هستیم که دیگران مدام تلاش می کنند جور دیگر وانمودش کنند. ما می گوییم زندانی 84 ساله مان بعد از 34 سال هنوز زنده است و متهم به خیالبافی می شویم. مدام خبر می سازند و داستان سر هم می کنند و نظراتشان را به جای واقعیت قالب می کنند تا قانعمان کنند او زنده نیست. داستان هایشان هربار لو می رود. اما دوباره شروع می کنند و ما هم همچنان ادامه می دهیم، حتی اگر متهم به دیوانگی شویم.

نکته جالب تر فیلم جایی بود که پسر اشتباهی را داشتند به خانواده اصلی اش تحویل می دادند و پلیس بعد از گرفتن عکس افتخار! داشت داستان می گفت که شیطنت و خیالبافی یک بچه باعث این اتفاقات شده، اما پسر بچه می گوید تقصیر پلیسه نه من، اونا گفتن که من والترم! فکر من نبود. پسربچه را سریع داخل قطار می فرستند که حرف نزند!

در داستان ما هم «آن­هایی» وجود دارند که بقیه را وادار به داستان سازی می کنند؛ آن­هایی که از سران عرب و غیر عرب تا دشمنان و حسودان دوست نما همه جزوشان هستند.

بعد از برملا شدن اشتباه پلیس، کریستین می گوید همیشه به پسر گفتم هیچ وقت دعوایی رو شروع نکن، همیشه تمومش کن. حالا من می خوام این دعوا رو تموم کنم.

ما هم باید همین را بگوییم؛ این داستان، این ربایش را ما شروع نکردیم، زندانی مان هم شروع نکرد، اما ما تماش می کنیم و نمی گذاریم «آن­ها» آنطور که دوست دارند تمام کنند!

/ 2 نظر / 64 بازدید
وصال

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما