حجم غریب غربت

 

ردی با قامت بلند و چهره ای جذاب و گیرا بود. از خانواده ای اصیل. خودش جایی گفته به خواست پدر به لباس روحانیت درآمد اما بعد به خواست خودش آن را کنار نگذاشت. تا آخر، تا الان.

مرد جوان دنبال رسومات هم لباسانش نبود. دنبال اینکه بنشیند تا مردم سراغش بیایند. او بود که رفت سراغ مردم. زانو به زانو کنارشان نشست و دردهایشان را دید و لمس کرد و روز و شب برایشان کار کرد. برای همین کار کردن ها، برای همین دردمندی ها، حرف ها شنید از هم لباسانش. متهم شد که حرمت نگه نداشته، که دنبال دنیا و قدرت رفته، که آخر روحانی را چه به این کارها. بنشین در مسجدت و مسئله ات را بگو.

مرد اعتنا نکرد. همه را شنید اما خم به ابرو نیاورد. ایستاد، مثل کوه. همه تهمت ها را شنید و سکوت کرد و کارش را کرد.

مرد مجتهدزاده بود، از خانواده ای که همه مجتهد و مرجع و عالم بودند. خودش مجتهد بود. استادانش، هم دوره ای هایش می گفتند اگر در حوزه می ماند، می در خشید. هنوز بعد از سال ها از زکاوتش می گویند که چقدر جلوتر از زمانش را می دید.

مرد معتقد بود به نزدیکی مذاهب و دین ها. از تعصبات دینی و مذهبی گله می کرد. از برخورد تند عالمی برجسته دلگیر شد و خیلی صریح انتقاد کرد که چرا شرایط را نمی بینند. خودش پا به میدان گذاشت و در عمل نشان داد می شود شیعه و سنی، مسلمان و مسیحی کنار هم بنشینند. حرف هایش شاید آن روزها خیلی طرفدار نداشت، اما این سال ها هوادار دارد. حرف هایی که او آن سال ها برایش دشنام شنید، امروز باب میل شده و حرف روز.

هر جا که برای هم لباسانش صحبت می کرد لحنش صریح تر و تندتر بود. از بی برنامگی و منظم نبودنشان انتقاد می کرد. از اینکه دین مردم را به حال خودشان رها کرده اند و بیرون گود نشسته اند و اهل خطر  نیستند. می گفت مردم کسی را می خواهند که کنارشان بنشیند، عرقشان را خشک کنند، درد دلشان را بشنوند. دستشان را بگیرند. می گفت نگویید حرف حق خودش جلو می رود. حق هم بدون تلاش و برنامه پیش نمی رود.

مرد همه جا با لباس روحانی بود. لباسی که گفته بود تعصبی رویش ندارد اما همه جا با همان بود تا نشان دهد این کسوت، این جایگاه منافاتی ندارد با اینکه برای مردم کار کنی و میانشان باشی.

مرد همه جای دنیا با همین لباس بود تا اگر کسی جذبش شد، نگوید او هم که خوب است روحانی نیست. این طور بود که بسیار شنید از جوانان که شما با بقیه فرق دارید. و هر بار سعی می کرد به طریقی بگوید که نه، مثل من هست، دیگران را یکسره رد نکنید.

هنوز بعد از سال ها مرد برای بسیاری تنها نمونه و روزنه امید و اعتبار است برای هم لباسانش.

این مرد، سال هاست که نیست، سال هاست پشت در بسته ای مانده و منتظر است مردی پیدا شود که این در را بشکند. انتظار مرد دارد ۳۵ ساله می شود.

مرد غریب است. بین هم لباسانش بیشتر از همه. مردی با آن همه تلاش، با آن همه ایثار، با آن همه خدمت، با آن همه کسب اعتبار برای کسوتش، آنقدر غریب و محجور است که نامش را بر هیچ منبری نمی شنوی. مگر جایی که خانواده اش باشند، شاید آن موقع کسی افتخار دهد و در وصفش چیزکی بگوید و بعدش منتی هم بگذارد بر خانواده اش که من از پدرتان، برادرتان گفتم.

این مرد آن قدر غریب است که حتی حاضر نیستند زنده فرضش کنند و اجازه دهند زنده باشد. نوبت به او که می رسد از تقدیر الهی می گویند. گویی هیچ کس باور ندارد خدا بتواند کسی را حفظ کند.

نوبت به او که می رسد، همه خیلی راحت حکم به نبودن می دهند. سال های اسارتش به جای اینکه دلیلی باشد بر مظلومیتش، دلیل می شود برای اینکه بگویند دیگر تمام است و ادامه ندهید. به بقیه برسید. آن ها که تازه اسیر شده اند مهم ترند تا کسی که یک عمر اسیر است.

این مرد امام موسی صدر است و من امشب (شب ۲۱ رمضان) بیشتر از هر چیزی برای مظلومیت او اشک ریختم و دلم لرزید که بین هم لباسانش غریب ترین است.

 

/ 2 نظر / 26 بازدید
برده ولی آزاد

تقدیم شما از هرآنچه خوبیست[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] امید که فردایی نو بسازید از گذشته ای که گذشته است [گل]

صابر

من در میان مردمی هستم که باورشان نمیشود تنهایم میگویند خوشبحالت که خوشحالی نمیدانند دلیل شاد بودنم باج به انهاست برای دوست داشتن من!!! ‌ ‌‌ ‌ ‌‌