

امروز خبر بزنم؟ ... داد بزنم.. شکوه کنم... چه کنم برای نبودنت؟ برای 32 سال نبودنت که امروز باز هم به عدد سال هایش اضافه می شود
چه روز سنگینی است امروز، سخت تر از سال های قبل
حس تلخ امروز را با کدام واژه تعریف کنم؟
اصلا تعریف می خواهد؟ نبودنت معلوم است: از در و دیوار شهر، از حال و روزمان معلوم است که تو نیستی
معلوم است داریم تاوان نبودنت را می دهیم
تاوان سکوتمان را
می دانم تو هنوز برایمان دعا می کنی. تو که همیشه نگرانمان بودی برای آزادی ات دعا کن
می دانی تلختر از اینها چیست امام من؟
اینکه از فردا یادمان می رود. انگار 9 شهریور که بگذرد اسارات تو دیگر سخت نیست، انگار دیگر نمی شود کاری کرد. می نشینیم تا سال بعد!
این کلمات را نگذار به حساب امروز.. امروز را..نبودنت را نمی شود گفت.... یتیمی و غربت که تعریف نمی شود
همه این روزها را... همه این لحظات را... همه نبودنت را و از همه بدتر جولان دادن رباینده ات را به امید دیدنت تاب می آورم
به امید روزی که بیایی و همه این کوتوله ها رسوا شوند
اینها را که میگویم نه اینکه نشسته ام فقط به ناله و زاری...نه! نمی گذارم.. نمی گذاریم رباینده ات و دوستانش با خیال راحت با هم عشقبازی کنند.. نمی گذاریم خط بکشند بر اسمت... بغضم را تبدیل می کنم به خشم و آوار می شوم بر سر حسودانت... آوار می شوم
تا به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت هم چو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو